|
خواستم برغم بتازم
فرصتی پیدانکردم
چونکه فرصتی آمدبه دستم
قدری پیدانکردم
خواستم ازپشت تیغ
از دوست جویم علت نامهربانی
جستجو کردم اما
علتی پیدا نکردم
فرصتی دوباره می خوام برای ازتوسرودن
سهم آغوشتُ می خوام ازشَبای بی توبودن&
& نمی خوام حتی یه لحظه توچشات خوابُ ببینم
ماه من چشماتُ واکن بذار آفتابُ ببینم &
& پاشونازنین قصه, پاشوباستاره باشیم
آدما آسیر خوابن ما به فکر چاره باشیم&
& کی میگه آفتابِ فردا بازم آفتاب من وتُست
شاید امشب که بخوابیم آخرین خواب من وتُست&
& بیاتا تقاص عشقُ از شبای هم بگیریم
توجنون عشق وبوسه مرگُ دست کم بگیریم
من از این زندگانی سیر سیرم میان پنجه دنیا اسیرم سراغ سبزه را از من نگیرید که من از آشنایان کویرم
تا توانی رفع غم از چهرۀ غمناک کن
درجهان گریاندن آسان است اشکی پاک کن
آنچه که برقضاوقدرفایق می آید.........................صبر است
آنچه که آدمی را صقیل می دهد.........................کار است
آنچه که کهنه اش بهتراست...............................دوست است
آنچه که ازعلم بهتر است.................................تجربه است
آنچه که برای مرد ننگ است............................غصه است
آنچه که بیش از مرگ آدمی را می کشد...............نوامیدی است
آنچه که هرقدر دراز باشد کوتاه است..................عمر است
آنچه که کمش هم زیاد است..............................دشمن است
آنچه که زیادش هم کم است..............................ایمانوجوانمردی است
یا رب نگاه کسی به کسی آشنا نکن گر می کنی کرم کن و از هم جدانکن
من آن پروردۀ دردم که شادی را زغم جویم
اگرچه خون خوردم , اما چوگل با خنده سرکردم
بلای عشق را دیدم ولی از پا نیفتادم
در آتش رفتم اما سرکشی هم چون شرر کردم
اگر او بیخبر ماند از دردی که من دارم
من از این درد بی درمان جهانی را خبر کردم
مرا باخندهای سرد میراند از کنار خود
اگر با اشکهای گرم , از کویش سفر کردم
روز جدائی بود واز غم گریه کردم
تا لحظه آخر دمادم گریه کردم
وقتی جدا شد چشم من از شانه هایت
من تازه فهمیدم که باهم گریه کردیم
بياامشب به من محرم شواي اشک بیاامشب توهم باغم شوای اشک بیا بنگر دلم تنها شده باز بیا قلب مراهمدم شو ای اشک من ان گلبوته خشک کویری بيابرروی من شبنم شوای اشک رهاکن ميل ماندن دردو چشمم توجاری بررخ زردم شواي اشک
من پذیرفتم شکست خویش را
پند های عقل دوراندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این درد دشنه دیوانه است
میروم ازرفتن من باش شاد
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو زود ترازمن میروی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سردرا
تورابه قدرخونی که در رگهایم جاریست دوستت دارم
تورا در استخوانهایم فرو میکنم که شاید مرا فراموش کنی
تورابا اشک خودم بزرگ کردم پس مرا آزار مده
باران تنها چیزیکه هیچ وقت ازت سیرنمیشم
مرا درپاکی قلبت قاب کن ودردیوار اتاق دلت بیاویزکه من خواهم رفت,پس بگذار که
در تو بمانم به خدا قسم ,قسم به نان و نمک وبه شرم تووچشمهای قشنگ تو,اندازه ی
هرچه دل پاکت بخواهد با همه ی وجودبا هر چه عشقو عشق دوستت خواهم داشت.
پس مرا از یاد مبر وجای مرا در شادیهایت خالی کن چرا که من شادی ندارم.
بذار بدونم تا ابد در تو فراموش نمیشم همیشه که با تو باشم
یک لحظه خاموش نمیشم
از نخل برهنه سایبانی مطَََََلَب از مردم این زمانه یاری مطلب
عزت به قناعت است و خاری به طمع
با عزت خود بسازوخاری مطلب
جوانی داستانی بود پریشان داستانی بی سرانجامی
غم آئین قصه تلخی که از یادش هراسانم
به غفلت رفت از دستم وزین غفلت پشیمانم
جوانی چون کبوتر بود من بودم یکی طفل کبوتر باز
سرودی داشت آن مرغک
که ازبانگ سرودش مست بودم شادمان بودم
ولی افسوس هزار افسوس
یکی روز آن کبوتراز کفم پرزد
زپیشم همچنان تیر شهابی تند بالا رفت
بسوی آسمانها رفت فغان کردم
نگاهم را چنان صیاد دنبالش روان کردم
ولی او کم کمک چون نقطه شد وز دیده پنهان شد
هزار افسوس جوانی رفت شادی رفت روح زندگانی رفت
غم آمد ماتم آمد دشمن عشق وامید آمد
آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم
سرد مهری بین که کس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سرا پا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در یبن جمع
لاله ام که از داغ تنهای به صحرا سوختم
همچون آن شمعی که افروزند نه پیش آفتابچ
سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم
سوختم ازآتش دل درمیان موج اشک
شور بختی بین که درآغوش دریا سوختم
شمع وگل هرکدام شعله ای درآتشند
درمیان پاکبازان من نه تنها سوختم
جان پاک من رهی خورشید عالمتا ب بود
رفتم و از ماتم خودعالمی راسوختم
شبی پرسیدمش با بی قراری
به غیرازمن کسی رادوست داری
دوچشمش ازخجالت اشک افتاد
میان گریه هایش گفت : آری
باتو می خوام به هرچی می خوام برسم
باتو می خوام تا انتهای عشق برم
باتو می خوام زندگی رو از نو بسازم
باتو ای غریبه که چشمات پر فریبه
باید باتو باشم تاکه عاشق بمونم
ای غریبه باتو می خوام حرف بزنم
از اونچه که توی دل دارم داد بزنم
نمی تونم بی تو تنها حرف بزنم
باتو زندگی سخته می دونم
ولی بی تو نمیشه به اونچه می خوام برسم
می خوام باتو باشم فقط باتو
بیا باتو سفر کنم از شهرمون سفر کنم
باتو برم به جاده های دل خوشی 
|